
ا ولین روزِ مهر است ... بوی پاییز را با تمام جانم احساس می کنم ... اینجا در عصری نیمه خنک , با صدای جیر جیرکهایی که شب را گم کرده اند , با صدای وزش باد در لابه لایِدرختانی که در حال خداحافظی با برگهایشانند , با رشته کوه هاییدر حال عریان شدن که تنها غروب آفتاب را بر نوکِ قله ی خویش می بینند و تکه ابرهایی سفید در میان مه , چیزِ دیگری نیز خودنمایی می کند.. حسی شگرف در پسِ دیدگانم... گویی بویِ پاییز آنقدر شامه نواز است که حسم را مدهوشِ خویش ساخته است ... من از علف و سبزه زار و آبادانی می نویسم حال آنکه " پاییزی ام "... عجیب نیست ؟؟؟!!! بویِ کُنده های نیم سوخته ... نیز...
ادامه مطلب