
ای بوسه ات شراب و ، از هر شراب خوش ترساقی اگر تو باشی ، حالم خراب خوش تربی تو چه زندگانی ؟ گر خود همه جوانیای با تو پیر گشتن ، از هر شباب خوش ترجز طرح چشم مستت ، بر صفحه ی امیدمخطی اگر کشیدم ، نقش بر آب خوش ترخورشید گو نخندد ، صبحی تتق نبنددای برق خنده هایت ، از آفتاب خوش ترهر فصل از آن جهانی است ، هر برگ داستانیای دفتر تن تو ، از هر کتاب خوش ترچون پرسم از پناهی ، پشتی و تکیه گاهیآغوش مهربانت ، از هر جواب خوش ترخامش نشسته شعرم ، در پیش دیدگانتای شیوه ی نگاهت ، از شعر ناب خوش تر...
ادامه مطلب
شعر شاعرانه پاییزی بـهــــار مـــن! بــپــذیــرم بــه شــعـر پـایـیــزی غــزل غـــزل بــه فــدایت اگـرچــه ناچـیز است هنــوز بــوی تـــو دارد هـــوای شــعــر و غـــزل خوشـا که شعـر تو هـمـچون شکـوفه نوخیز است...
ادامه مطلب
سمانش را گرفته تنگ در آغوشابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.باغ بی برگی،روز و شب تنهاست،با سکوت پاکِ غمناکش.سازِ او باران، سرودش باد.جامه اش شولای عریانیست.ورجز،اینش جامه ای باید .بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .باغبان و رهگذران نیست .باغ نومیدانچشم در راه بهاری نیستگر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .باغ بی برگیخنده اش خونیست اشک آمیزجاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .پاد...
ادامه مطلب